نام کتاب: موش ها و آدم ها
مدتی به طول انجامید تا ژرژ در جواب گفت ، «انگار ... بأس به ... بچه‌ها بگیم. انگار باس اونو بگیریم تو اطاق حبس کنیم. نمی تونیم بذاریم درره ، خب ، ولدالزنای بدبخت آخرش که از گشنگی میمیمره.» و سعی کرد خود را اطمینان دهد . «گاس او نوحبسش کنن اما باهاش مهربونی کنن.»
اماکاندی با هیجان گفت « باس بذاریم در ره. تو اون کورلی رو نمی‌شناسی . کورلی حتما میخواد اونو تیکه تیکه کنه ، کورلی اونو می‌کشه .»
ژرژ چشم به دهان کاندی دوخته بود. بالاخره گفت « آره راس می گی کورلی می کشدش . بچه های دیگه م می‌کشنش.» و دوباره به زن کورلی نگریست.
بالاخره کاندی وحشت عظیم خود را ظاهر کرد . « ژرژی من و تو می‌تونیم اون تیکه زمینو بخریم ، نه و من و تو میتونیم بریم اونجا زندگی کنیم ، نمی تونیم ؟ ژرژ ، نمی تونیم ؟ »
پیش از آنکه ژرژ پاسخی بدهد ، کاندی سر به زیر افکند و چشم به کاهها دوخت . فهمیده بود.

صفحه 158 از 180