نام کتاب: موش ها و آدم ها
دوید
اما انبار زندگی را از سر گرفته بود . اسبها پا به زمین می کوفتند و شیهه می کشیدند و کاه خود را می جویدند و زنجیرها را می کشیدند . یک لحظه بعد کاندی باز گشت و ژرژ هم با او بود.
ژرژ گفت ، « منو واسه چی می خواسی بینی ؟ »
کاندی زن کورلی را نشان داد . ژرژ پرسید، «چه شه ؟ نزدیکتر رفت و او هم الفاظ کاندی پیر را تکرار کرد ، «وای خدایا .» کنار زن کورلی به زانو آمده بود . دست خود را بر قلب او نهاد . و بالاخره ، آنگاه که آرام و خشک از جای برخاست ، چهره او همچون چوب سخت و فشرده بود و چشمانش تنگ شده بود.
کاندی گفت ، « از چی اینجور شده »
ژرژ با برودت به وی نگریست، و به سردی پرسید. «تو عقلت نمیرسه؟ من باس می دونم . گاس اون ته ته های کله ام هم میدونسم »
کاندی پرسید « ژرژ ، حالا چیکار باس بکنیم ؟ حالا چیکار باس بکنیم؟ »

صفحه 157 از 180