نام کتاب: موش ها و آدم ها
انبار خیلی آرام بود، و بر آبادی آرامش بعداز ظهر حکمفرما بود . حتی صدای تیله ها و صدای خنده و فریاد مردها هم رو به آرامی می رفت. داخل انبار را بیش از بیرون ظلمت گرفته بود کبوتری از در باز به درون پرید و دوری زد و دو باره بیرون رفت. از کنار آخرین آخور . سگ گله ماده بلند و لاغر و پشمی به درون آمد. پیش از آنکه به جعبه ای که توله هایش در آن بودند برسد بوی مرده زن
کورلی به مشامش رسید ، موهای پشتش راست ایستاد . با جست و خیز خود را به جعبه رساند و میان توله ها جست .
زن کورلی با نیمه پوششی از کاه زرد ، سفته بود. و رنگ بد حینسی و نیرنگ بازی و ناخشنودی از زندگی، ودرد جلب توجه ، همه از چهره او رخت بر بسته بود . بسیار ساده و زیبا بود ، و چهره اش جوان و دلکش می نمود . این گونه های غازه مالیده و لبهای سرخ شده او، او را زنده ا نشان میداد . گیسوی مجعد و زلف تابدارش از پشت سرش به روی کاه گسترده بود ؛ ولبهایش از هم باز مانده بود .

صفحه 155 از 180