با دست کاه به روی او ریخت ، تا تقریبا به زیر کاه نهان شده .
از بیرون صدای مردها و تیله ها که بهم میخورد شنیده می شد. نخستین بار بود که لنی متوجه بیرون شد . میان کاهها خم شدو گوش داد. گفت «راسی راسی کار بدی کردم. نباس این کارو می کردم . ژرژ اوقاتش تلخ میشه . و ...گفتش که ... و ... من برم تو بتههای جارو قایم بشم تا اون بیاد . اوقاتش تلخ میشه . تو بته های جارو ، تا اون بیاد. اینجور گفت.» لنی بازگشت و دختر مرده را نگریست. توله سگ کنار او افتاده بود . لنی آن را برداشت . گفت ، « اینو میندازم دور . همینجوری که هس خیلی بده .» توله سگی را زیر نیم تنه خود گرفت و از انبار بیرون خزید و از لای شکافی دزدانه به بیرون به محل بازی نگاه کرد . و سپس به طرفی که آخرین آخور قرار داشت خزید و ناپدید گردید .
خطهای نور خورشید ، اینک بالای دیوار بود ، و هوای انبار رو به تاریکی میرفت. زن کورلی به پشت افتاده بود و نیمی از بدن او زیر کاه نهان بود .
از بیرون صدای مردها و تیله ها که بهم میخورد شنیده می شد. نخستین بار بود که لنی متوجه بیرون شد . میان کاهها خم شدو گوش داد. گفت «راسی راسی کار بدی کردم. نباس این کارو می کردم . ژرژ اوقاتش تلخ میشه . و ...گفتش که ... و ... من برم تو بتههای جارو قایم بشم تا اون بیاد . اوقاتش تلخ میشه . تو بته های جارو ، تا اون بیاد. اینجور گفت.» لنی بازگشت و دختر مرده را نگریست. توله سگ کنار او افتاده بود . لنی آن را برداشت . گفت ، « اینو میندازم دور . همینجوری که هس خیلی بده .» توله سگی را زیر نیم تنه خود گرفت و از انبار بیرون خزید و از لای شکافی دزدانه به بیرون به محل بازی نگاه کرد . و سپس به طرفی که آخرین آخور قرار داشت خزید و ناپدید گردید .
خطهای نور خورشید ، اینک بالای دیوار بود ، و هوای انبار رو به تاریکی میرفت. زن کورلی به پشت افتاده بود و نیمی از بدن او زیر کاه نهان بود .