نام کتاب: موش ها و آدم ها
« اوخ تروخدا اینجور نکن. اونوخ ژرژ می گه من کار بدی
کردم. دیگه نمیذاره خر گوش داشته باشم . » دست خود را اندکی از کنار دهان او دور کرده و صدای وحشت زده ای بیرون آمد. آنگاه لنی خشمناک شد. گفت ، « دیگه داد نزن . نمی خوام دادبزنی . همونجور که ژرژمی گه تو داری منو به زحمت میندازی. دیگه داد نزن .» و زن کورلی همچنان تقلا می کرد و چشمانش از وحشت دریده بود . لنی او را به شدت تکان می داد و نسبت به او غضبناک شده بود . « دیگه داد نزن.» و او را تکان داد ؛ و بدن زن کورلی همچون ماهی می جنبید . و سپس بی حرکت ماند ، زیرا که لنی گردن او را شکسته بود .
النی به وی نگریست ، و با احتیاط دست خود را از دهان او کنار برد، و او همچنان بی حرکت بود . «من نمی خوام ترا اذیت کنم. اما ژرژ اوقاتش تلخ میشه .به هنگامی که زن کورلی نه جوابی گفت و نه حرکتی کرد ، او به روی وی خم شده به دست او را بلند کرد و رها ساخت که افتاد . یک لحظه مبهوت ماند. و سپس وحشت زده با خود گفت . و من یه کار بد کردم . یه کار بد دیگه کردم .»

صفحه 153 از 180