نام کتاب: موش ها و آدم ها
دس بزن.» دست لنی را گرفت و به سر خود نهاد . « اینجارو دس بکش ببین چقدر نرمه .»
انگشتان در شت لنی به نو ازش موی او پرداخت . زن کورلی گفت «بهمش تزن . »
لنی گفت : « اوف ! چه قشنگه.» و شدیدتر به نوازش پرداخت. «اوف ، چه قشنگه ! »
«حالا نیگا کن ، داری مو مو شلوغ می کنی.» و سپس با غضبت فریاد زد ، « بس کن دیگه . مو امو بهم میزنی .»
سرش را به کنار کشید ، و انگشتهای لنی به سر او رسید و موی او را گرفت . زن کورلی فریاد زد . « ول کن . می گم ول کن !»
لنی سراسیمه بود. چهره اش در هم شده بود. آنگاه زن کورلی جیغ کشید ، و دست دیگر لنی بر دهان و بینی او فرود آمد . لنی التماس می کرد، « تروخدا داد نزن . ترو خدا داد نزن . ژرژ اوقاتش تلخ میشه.» زن کورلی زیر دست او شدیدا تقلا می کرد . پاهایش کارهها را می پاشید و خود می کوشید تا رها شود. و از زیر دست آنی ، فریادی خفه بیرون می آمد. لنی از وحشت شروع به فریاد زدن کرد

صفحه 152 از 180