نام کتاب: موش ها و آدم ها
داستان خود را ادامه داد . « یه دفعه دیگه بایه یارویی که تو سینما بود آشنا شدم باهاش رفتم تو از این کشتیهائی که رو رودخونه لنگر میندازن وتوش میرقصن بهم گفت که می خواد بره از من فیلم ورداره . می گفت من خیلی استعداد دارم. میخواس همین که برسه هولیود و اسم کاغذ بنویسه .»
نگاهی خریدارانه به لنی کرد تا ببیند سخنش در وی تأثیر کرده است. و اون کاغذ هیچوخ به من نرسید . همیشه خیال می کنم مادرم اونو دزدیده . خب منم آدمی نبودم که جائی بمونم که هرجا بخوام برم نذارن و کاغذمو بدزن . ازشم پرسیدم کاغذمو دزدیده یانه ، گفتش نه . این شد که زن کورلی شدم . اونم همون شب تو کافه کنار رودخونه دیدم.» بعد پرسید ، « گوش می کردی؟»
« من ؟ معلومه .»
« خب ، من اینو به هیچ کس نگفته بودم . گاس نباس به تو هم می‌گفتم . من کورلی را دوس ندارم . آدم خوبی نیس . »
و از آنجا که به لنی اعتماد کرده بود ، باز هم به وی نزدیکتر شد و کنار او نشست. « میتونسم برم تو سینما و

صفحه 148 از 180