نام کتاب: موش ها و آدم ها
زن کورلی به او تسلیت داد، « غصه نخور . یه توله سگ که بیشتر نبود. میتونی خیلی آسون یکی دیکه گیر بیاری تو آبادی پر توله سگه .»
لنی به بینوایی توضیح داد. « واسه اینش نیس . حالا دیگه ژرژ نمیذاره من خرگوش داشته باشم .»
« چرا نمیذاره»
خب، « گفتش که اگه من بازم یه کار بد بکنم اون دیگه نمیذاره من خرگوش داشته باشم .»
زن کورلی خود را به او نزدیکتر کرد با لحنی غمخوارانه گفت « از حرف زدن با من نترس ، می بینی بچه ها اونجا دادن عربده می کشن سرچار دلار شرط بسن. هیچکدومشون از بازی دل نمی کنن .»
لنی با احتیاط گفت، « اگه ژرژ ببیند که من با تو حرف میزنم ، پدرم و در میاره . خودش گفته .»
چهره زن کورلی خشمناک می‌نمود. فریاد زد « مگه من چه‌مه ؟ مگه من حق ندارم با کسی حرف بزنم ؟ مگه منو به چی گرفتن ؟ تو بچه خوبی هس‌سی . من نمیدونم چرا نتونم با تو حرف بزنم . من که به تو آزار نمی رسونم.»

صفحه 146 از 180