بزنم . من خیلی تنها و بیچاره ام. »
لنی گفت، «خوب ، من نباس با تو حرف بزنم .»
زن کورلی گفت « من بیچاره می شم . شماها با همه مردم حرف میزنین، اما من غیر کورلی باهیچ کسی نمی تونم حرف بزنم . اگه جور دیگه باشه . اون اوقاتش تلخ میشه. تو چطور نمی خوای با کسی حرف بزنی ؟ »
لنی گفت « خب ، من نباس حرف بزنم . ژرژ میترسه من بزحمت بیفتم»
زن کورلی موضوع صحبت را تغییر داد: «چی اونجا قایم کردی ؟»
آنگاه همه غم و اندوه لنی بازگشت . محزون گفت « تولهمه . توله کوچولومه .» و کاه را از سر او به کنار زد.
زن کورلی فریاد زد ، « وای ، این که مرده .»
لنی گفت « انقده کوچولو بود ، من داشتم باهاش بازی می کردم ... اونوقت مث این بود که می خواس منو گاز بگیره...اونوخ منم ادا در آوردم که انگار که می زنمش. اونوخ، اونوخ زدمش . اونوخ اون مرد .»
لنی گفت، «خوب ، من نباس با تو حرف بزنم .»
زن کورلی گفت « من بیچاره می شم . شماها با همه مردم حرف میزنین، اما من غیر کورلی باهیچ کسی نمی تونم حرف بزنم . اگه جور دیگه باشه . اون اوقاتش تلخ میشه. تو چطور نمی خوای با کسی حرف بزنی ؟ »
لنی گفت « خب ، من نباس حرف بزنم . ژرژ میترسه من بزحمت بیفتم»
زن کورلی موضوع صحبت را تغییر داد: «چی اونجا قایم کردی ؟»
آنگاه همه غم و اندوه لنی بازگشت . محزون گفت « تولهمه . توله کوچولومه .» و کاه را از سر او به کنار زد.
زن کورلی فریاد زد ، « وای ، این که مرده .»
لنی گفت « انقده کوچولو بود ، من داشتم باهاش بازی می کردم ... اونوقت مث این بود که می خواس منو گاز بگیره...اونوخ منم ادا در آوردم که انگار که می زنمش. اونوخ، اونوخ زدمش . اونوخ اون مرد .»