نام کتاب: موش ها و آدم ها
قیافه ای اندوهگین سر بلند کرد به زن کورلی نگریست .
زن کورلی گفت ، « پسر خوب اونجا چی قایم کردی ؟ النی خیره به او می‌نگریست .« ژرژ می‌گه من کاری با تو ندارم ، نه حرف نه هیچ چی»
زن کورلی خندید، « ژرژ هر چه بخواد فر مون میده ؟»
لنی پائین ، به کاهها نگاه می کرد. «بهم گفته اگه با تو حرف بزنم دیگه بهم خر گوش نمیده .»
زن کورلی آرام گفت « اون میترسه کورلی اوقاتش تلخ بشه . اما خوب دس کورلی تو منگنه شیکسه بود، ها؟ اگر کورلی بخواد سر و صدا کنه ، تو می تونی اون دسشم رو بشکنی شماها نتونسین منو گول بزنین که دستش تو ماشین گیر کرده .»
اما لنی به دام نمی افتاد . « نخیر آقا من با تو حرف می زنم .»
کنار لنی، میان کاهها به زانو در آمد. «گوش کن ، همه بچه ها دارن تیل به تیل بازی می کنن. تازه ساعت چاره. هیچکدومشون دس از بازی نمی کشن . چرا من نتونم با تو حرف بزنم ؟ من هیچ که رو گیر نمیارم که باهاش حرف

صفحه 144 از 180