سر به زانو فرو برد و به نجوی گفت، « حالا دیگه نمیتونم خرگوش داشته باشم.» در اندوه خود، خویشتن را به این - سو و آن سو تاب میداد.
از بیرون صدای تیلههایی که بهم میخورد و سپس غوغای دسته جمعی بازیکنان شنیده شد . لنی برخاست و توله را باز آورد و آن را به روی کاهها نهاد و خود نشست . بازهم به نوازش توله مشغول شد. « خیلی گنده نشده بودی . هی بهم گفتن که تو گنده نشدی . من نمیدونسم که تو به این آسونی کشته میشی.» با گوش نرم توله بازی می کرد .
«گاس ژرژ اوقاتش تلخ نشه . این توله سگ پدرسگ واسه ژرژ مگه چه چیزیه .»
زن کورلی از آنسوی استیل پدیدار شد . چنان بیصدا پیش می آمد که لنی متوجه او نشد . لباس روشن پنبهای به تن داشت و کفشهای سرپایی سرخ رنگ که پرهای شترمرغ داشت، به پا کرده بود . چهرهاش را آرایش کرده بود و زلف مجعد او مرتب شده بود . پیش از آنکه لنی سر بردارد و او را ببیند، کاملا به لنی نزدیک شده بود.
با حرکتی عصبی ، لنی ، کاه به روی توله پاشید . با
از بیرون صدای تیلههایی که بهم میخورد و سپس غوغای دسته جمعی بازیکنان شنیده شد . لنی برخاست و توله را باز آورد و آن را به روی کاهها نهاد و خود نشست . بازهم به نوازش توله مشغول شد. « خیلی گنده نشده بودی . هی بهم گفتن که تو گنده نشدی . من نمیدونسم که تو به این آسونی کشته میشی.» با گوش نرم توله بازی می کرد .
«گاس ژرژ اوقاتش تلخ نشه . این توله سگ پدرسگ واسه ژرژ مگه چه چیزیه .»
زن کورلی از آنسوی استیل پدیدار شد . چنان بیصدا پیش می آمد که لنی متوجه او نشد . لباس روشن پنبهای به تن داشت و کفشهای سرپایی سرخ رنگ که پرهای شترمرغ داشت، به پا کرده بود . چهرهاش را آرایش کرده بود و زلف مجعد او مرتب شده بود . پیش از آنکه لنی سر بردارد و او را ببیند، کاملا به لنی نزدیک شده بود.
با حرکتی عصبی ، لنی ، کاه به روی توله پاشید . با