بود و به توله سگ مرده ای که پیش پای او افتاده بود، مینگریست. لنی مدتی به توله سگ نگاه کرد ، و سپس دست بزرگی خود را دراز کرد و بنوازش او پرداخت . از سر تا دم او را متوالیا نوازش می کرد.
ولی آرام به توله می گفت « چرا باس تو کشته بشی؟ تو که مثل موش کوچیک نیس سی . من که ترو قایم تکون ندادم .» سر توله را بلند کرد و به چهره او نگریست و به او گفت، « حالا اگه ژرژ ببینه که تو کشته شدی ، گاس دیگه نذاره من خر گوش داشته باشم .»
توله سگی را از میان کاهها در آورد و آن را تماشا کرد و از سر تا دم او را نوازش کرد. با لحنی سوگوار ادامه داد « اما می فهمه . ژرژ همیشه میدونه . بهم می گه ، تو این کار و کردی . بیخودی زحمت نکش از من قایم کنی.» و بازم میگه ، «واسه همین دیگه نمی ذارم خرگوش داشته باشی.»
ناگهان خشمناک شد فریاد زد «مرده شورت ببره . چرا باس کشته بشی؟ تو که مث موش کوچیک نیسسی. »
توله سگ را برداشت و به دور افکند . پشت خود را به او کرد
ولی آرام به توله می گفت « چرا باس تو کشته بشی؟ تو که مثل موش کوچیک نیس سی . من که ترو قایم تکون ندادم .» سر توله را بلند کرد و به چهره او نگریست و به او گفت، « حالا اگه ژرژ ببینه که تو کشته شدی ، گاس دیگه نذاره من خر گوش داشته باشم .»
توله سگی را از میان کاهها در آورد و آن را تماشا کرد و از سر تا دم او را نوازش کرد. با لحنی سوگوار ادامه داد « اما می فهمه . ژرژ همیشه میدونه . بهم می گه ، تو این کار و کردی . بیخودی زحمت نکش از من قایم کنی.» و بازم میگه ، «واسه همین دیگه نمی ذارم خرگوش داشته باشی.»
ناگهان خشمناک شد فریاد زد «مرده شورت ببره . چرا باس کشته بشی؟ تو که مث موش کوچیک نیسسی. »
توله سگ را برداشت و به دور افکند . پشت خود را به او کرد