نام کتاب: موش ها و آدم ها
یک انتهای انبار از کاه تازه رسیده انباشته شده بود و بر فراز توده کاه ، یک شانه مخصوص باد دادن نهاده بودند. توده کاه همچون کوه رو به آن سوی انبار سرازیر بود، و آن طرف برای محصول جای خالی بود . در کناره های دیوار ، آخورها مشهود بود و سر اسبها هم دیده می شد .
بعد از ظهر یکشنبه بود . اسبهایی که برای استراحت مانده بودند ، باقیمانده کاه را می جویدند و چوب آخور را دندان می زدند و زنجیرها را به صدا در می آوردند . آفتاب بعد از ظهر از شکافهای دیوار انبار به درون راه یافته بود و خطهای روشنی به روی توده ؛ کاه کشیده بود. صدای خسته و کسالت آور مگس‌ها در هوا شنیده می‌شد .
از بیرون صدای تیل به تیل و فریاد و غوغای اشخاصی که بازی می‌کردند از تشویق و از شوخی به گوش می رسید. اما انبار آرام و گرم و کسالت آور بود .
تنها لنی در انبار بود ، و از میان کاه‌ها ، زیر یک آخور که از کاه انباشته نشده بود، نشسته بود. لنی میان کاه‌ها نشسته

صفحه 141 از 180