نام کتاب: موش ها و آدم ها
«خب ، حالا که همچی می گی، خیله خب ، شب بخیر .»
هر سه از در بیرون رفتند. همچنان که از انبار می گذشتند، صدای زنجیرها برخاست و اسبها شیهه کشیدند .
کروکس بر بستر خود نشسته بود و یک لحظه به در نگریست ، آنگاه شیشه دارو را برداشت پیراهن خود را از عقب کشید و اندکی دارو به کف دست خود ریخت، ودست دراز کرد و به مالش پشت خود پرداخت .

صفحه 140 از 180