نام کتاب: موش ها و آدم ها
نیاد .
کاندی گفت، « این ماده سگ حقش نبود اون حرفها را به تو بزنه .
کروکس اندوهگین گفت ، نه ، چیزی نبود. شما ها اومدین اینجا نشسین حرف زدین ، من یادم رفت . هرچی می گفت راس می‌گفت.»
اسب‌ها شیهه کشیدند و زنجیرهایشان بصدا در آمد ، و صدایی فریاد زد «لنی ، اوهوی لنی . تو انباری ؟»
لنی فریاد زد «این ژرژه .» و جواب داد ، «اینجام، ژرژ . من اینجام.»
یک ثانیه بعد ، ژرژ در آستانه در ایستاده بود و با نظری ناموافق به‌اطراف اطاق می نگریست .
‌‌« تو اطاق کروکس چیکار می کنی ؟ تو نباس اینجا باشی.»
کروکس سری به تأیید فرود آورد ، « منم بهشون گفتم ، اما اومدن تو.»
« خب ، چرا با اردنگی بیرونشون نکردی؟»
کروکس گفت . « من خیلی اهمیت ندادم . لنی آدم

صفحه 138 از 180