رو به لنی کرد. « خوشم اومد که یه خورده کورلی رومالوندی . باس این بلا سرش میومد . دلم می خواس خودم می مالوندمش. » از اطاق به بیرون خزید و در ظلمت انبار ناپدید شد . و هنگامی که از میان انبار می گذشت ، بعضی اسبها شیهه کشیدند ، و برخی زنجیرهای خود را تکان دادند و عده ای پاها را به زمین کوفتند .
کروکس انگار آهسته آهسته از غلاف دفاعی که بر خود گرفته بود بیرون میآمد . پرسید ، « رأس گفتی که بچه ها اومدن ؟
« آره ، خودم صداشونو شنیدم.»
«منکه چیزی نشنیدم .»
کاندی گفت « در به هم خورد. »و سپس گفت، «امو زن کورلی هم یواش راه میره ، ها! انگار خیلی مشق اینجور کارها رو کرده .»
اکنون کروکس از شرکت جستن در گفتگو پرهیز می کرد. گفت « انگار بهتره شماها برین . دیگه گمون نمی کنم موندن شما خوبی داشته باشه . آخه کاکا سیاها باید زندگی خودشونو داشته باشن اگر هم ازش خوششون
کروکس انگار آهسته آهسته از غلاف دفاعی که بر خود گرفته بود بیرون میآمد . پرسید ، « رأس گفتی که بچه ها اومدن ؟
« آره ، خودم صداشونو شنیدم.»
«منکه چیزی نشنیدم .»
کاندی گفت « در به هم خورد. »و سپس گفت، «امو زن کورلی هم یواش راه میره ، ها! انگار خیلی مشق اینجور کارها رو کرده .»
اکنون کروکس از شرکت جستن در گفتگو پرهیز می کرد. گفت « انگار بهتره شماها برین . دیگه گمون نمی کنم موندن شما خوبی داشته باشه . آخه کاکا سیاها باید زندگی خودشونو داشته باشن اگر هم ازش خوششون