نام کتاب: موش ها و آدم ها
او به وی نزدیک شد . یدونی چیکار می تونم بکنم ؟ »
مثل این بود که کروکس کوچکتر می‌شود ، و خود را به دیوار می فشرد « بله ، خانوم.»
«خب ، کاکاسیا حالا دیگه جای خودت بشین . میتونم بدم تر و همچی آسون از درخت آویزونت کنن ، که جای خنده هم نداشته باشه .»
کروکس خود را بهیچ تقلیل داده بود. دیگر در او نه شخصیت بود و نه نفس، نه هیچ چیز دیگر تا نفرت یا علاقه او را بر انگیزد . گفت . « بله ، خانوم.» و صدای او عاری از آهنگ بود.
یک لحظه دیگر هم بر سر او ایستاده بود، گوئی منتظر بود جنبش دیگری از وی سر زند ، تا با تازیانه بروی هجوم آرد ، اما کروکس آرام نشسته بود و چشم‌هایش را بدور دوخته بود و هر چیز را که ممکن بود صدمه بیند ، بدرون کشیده بود . بالاخره زن کورلی رو به دو تن دیگر کرد.
کاندی پیر، افسون شده . وی را می نگریست . به

صفحه 135 از 180