بیخودی با اون این در و اون در نزن . من به ژرژ میگم تو چی گفتی . ژرژ نمیذاره تو سر به سر لنی بذاری.»
پرسید ، « ژرژ کیه ؟ اون کوچولو که تو باهاش اومدی؟»
لنی به شادی لبخند زد ، « خودشه. همونه ، و اون میخواد اجازه بده من خر گوش داشته باشم . »
خب، اگه همهش همینو میخوای ، گاس من خودم دو تا خرگوش بهت بدم .»
کروکس از بستر خود برخاست و با زن کورلی مواجه شد . به سردی گفت« بسه دیگه. تو هیچ حق نداری این دور ور بیای . حالا دیگه برو بیرون ، زودم برو. اگه نری، من از ارباب خواهش می کنم دیگه نذاره بیای تو انباری .»
با قیافه ای ملامت انگیز ، رو به کروکس کرد. «کاکاسیا ، گوش کن اگه درتو نداری می دونی که من چه به روزت میتونم بیارم ؟ »
کروکس عاجزانه به وی نگریست ، و سپس بر بستر خود نشست و خود را جمع کرد.
پرسید ، « ژرژ کیه ؟ اون کوچولو که تو باهاش اومدی؟»
لنی به شادی لبخند زد ، « خودشه. همونه ، و اون میخواد اجازه بده من خر گوش داشته باشم . »
خب، اگه همهش همینو میخوای ، گاس من خودم دو تا خرگوش بهت بدم .»
کروکس از بستر خود برخاست و با زن کورلی مواجه شد . به سردی گفت« بسه دیگه. تو هیچ حق نداری این دور ور بیای . حالا دیگه برو بیرون ، زودم برو. اگه نری، من از ارباب خواهش می کنم دیگه نذاره بیای تو انباری .»
با قیافه ای ملامت انگیز ، رو به کروکس کرد. «کاکاسیا ، گوش کن اگه درتو نداری می دونی که من چه به روزت میتونم بیارم ؟ »
کروکس عاجزانه به وی نگریست ، و سپس بر بستر خود نشست و خود را جمع کرد.