نام کتاب: موش ها و آدم ها
گردیده بود . سر رشته به دست او بود. به ملایمت گفت، « من خودم میدونم. گاس بهتر باشه شما قر بدین برین. ما هیچی نداریم به شما بگیم. ما خودمون می دونیم چی داریم و چی نداریم . می‌خواد شما بدونین می خواد ندونین. اینه که بهتره شما بساطتونو جم کنین برین. چونکه گاس کورلی خوشش نیاد زنش با یه مش چوب ، مث ما باشه.»
از چهره ای به چهره دیگر نگریست ، اما در هیچیک امیدی نیافت . و بیشتر به لنی نگاه کرد. تا عاقبت لنی با اضطراب سر به زیر افکند. ناگهان از او پرسید ، «این لک‌ها از کجا به صورتت اومده ؟»
لنی همچون مجرمین سر بلند کرد. «کی - من ؟»
«آره. تو .»
لنی به دنبال کمک به کاندی نگریست . و سپس از نو متوجه دامان خود شد گفت « اون دستش تو ماشین گیر کرده .»
زن کورلی خندید. « خیله خب ، ماشین . بعد با تو حرف میزنم . من از ماشینا خوشم میاد .»
کاندی به میان صحبت او دوید ، « این آدمو ولش کن

صفحه 133 از 180