نام کتاب: موش ها و آدم ها
را با پا به عقب راند . به خشونت گفت ، « بسه دیگه ، ما نمی خوایم تو اینجا بیای . بهت گفتیم که نمی خوایم . و بهتم بگم ، تو از ما خیلی فکرای کج و کوله پیش خودت کردی . تو ، با اون کله گنجیشکیت انقدر شعور نداری که بفهمی ماها چوب نیسیم . خیالت می رسه می‌تونی دخل مارو بیاری . به خیالت می‌تونی . به خیالت ما باز جده رو می گیریم میریم دنبال یه همچی کار گندی؟ مادیگه خونه داریم ، مرغ داریم ، درخت داریم ، یه جائی داریم که صد دفعه از اینجا بهتره . با همم رفیقیم ، بله با هم رفیق شدیم . گاس یه وقت بود که ما می‌ترسیدیم دخله مون رو بیارن ، اما حالا دیگه نمی‌ترسیم . ما زمین خودمونو داریم ، اونجا مال خودمونه ، می‌تونیم بریم اونجا .
زن کورلی به او خندید . گفت ، «زکیسه . من مثل شماها خلیارو دیده‌م. اگه شماها به وجب جا داشتین، می رفتین نون و پنیر تونو می خوردن انگشتاتونم می لیسیدین. من شماها را خوب می شناسم .
چهره کاندی سرخ و سرختر شد ، اما پیش از آنکه صحبت زن کورلی به پایان رسد. او بر خویشتن مسلط

صفحه 132 از 180