نام کتاب: موش ها و آدم ها
همه شونو می دونم کجا رفتین.»
لنی افسون شده ، متوجه او بود . اما کاندی و کروکس با چهره‌های گرفته چشم از او می دزدیدند . کاندی گفت:
«پس اگه میدونین ، چرا از ما می پرسین کورلی کجا رفته ؟»
از سر تفنن ایشان را می نگریست. «چه خوبه اگه یه مرد و گیر بیارم که تنها باشه ، باهاش خوش میگذرونم اما همین که دو تا شدن دیگه حرف نمی‌زنن. کثافتشون بگیرن.» به انگشت خود را رها کرد و دستهایش را بر کپلش نهاد. « همه تون از همدیگه می ترسین ، علتش اینه که هر کدومتون می‌ترسین اونای دیگه براتون حرفی در بیارن.»
پس از اندک سکوتی ، کروکس گفت ، «گاس بهتر باشه که شما دیگه برین خونه خودتون . ما دردسر نمی‌خوایم داشته باشیم .»
« خب ، منم درد سر براتون نمیسازم. خیالتون میرسه من هیچوخ دلم نمی خواد با کسی حرف بزنم ؟ به خیالتون من می خوام همش تواون خونه بمونم ؟»
کاندی مچ خود را بر زانو نهاد و با دست دیگر به

صفحه 129 از 180