نام کتاب: موش ها و آدم ها
کرو کس با ناراحتی گفت . «آدما تو اطاق سیاه از یاد نمیرن . غیر اسلیم هیچکی اینجا نیومده . اسلیم و ارباب.»
کاندی به تندی موضوع صحبت را تغییر داد.«اسلیم خیلی خوب سرکار گریه.»
لنی خود را به سوی جاروب کش پیر خم کرد. « خرگوشا»
کاندی لبخند زد. «حسابشو کردم. اگه درس حواسمون رو جم کنیم و از توش پول در میاد .»
لنی گفت: «اما من باس نگهداریشون کنم . ژرژ گفته که من نگهداریشون کنم ، قول داده .»
کروکس با خشونت صحبت ایشان را برید . و شما دارین خودتونو گول میزنین. هی از پیش حرف می‌زنین ، اما آخرشم زمینی گیرتون نمیاد . تو تاوقتی بذارنت تو تابوت ببرنت جاروکش اینجا هستی . من آنقدر آدمارو دیدهم . لنی هم دو سه هفته دیگه میذاره از اینجا میره . مث اینه که همه آدما فکر زمین تو کله شونه .»
کاندی با خشونت گونه خود را می مالید . «اما مادرسش می کنیم . ژرژ گفته که می کنیم . ماپولامونو حالا داریم. »
کروکس گفت « راسی؟ پس ژرژ حالا کجاس رفته

صفحه 126 از 180