نام کتاب: موش ها و آدم ها
مهتر چنان که گوئی خواب ببیند ، ادامه داد ، « من وقتی بچه بودم تو ملک بابام ، یادمه . دو داداش داشتم . اونا همیشه پیش من بودن ، سه تائی با هم تو یه اطاق ، تو به رختخواب می خوابیدیم . یه آلاچیق داشتیم. به یونجه‌زار داشتیم بونجه‌هامونو روزای آفتابی تویونجه زار می‌بردیم . داداشام روی نرده آهن جوجه ها را می پاشیدن - جوجه هامون سفید بودن .»
علاقه لنی اندک اندک به آنچه گفته می شد ، جلب می گردید . « ژرژ میگه ما واسه خرگوشا یونجه زار درس می کنیم.»
«کدوم خرگوشا ؟»
«ما میخوایم خرگوش و سبزی کاری داشته باشیم.»
«دیوونه .»
«می خوایم بخریم از ژرژ بپرس .»
کروکس با شماتت گفت ، شما دیوونه این . من هزار آدم دیدم که اومدن تو این ده ، بارشون رو پشتشون بوده و همین فکرم داشتین . هزاراشونو دیده‌م میان و میرن و هر کدومشونم تو خیال داشتن یه تیکه زمینن هیچوقتم

صفحه 123 از 180