کروکس گفت ، « من نمی خوام ترو بترسونم. او برمیگرده، من از خودم حرف می زدم . آدم اینجا تنها می شینه فکر می کنه یا کتاب می خونه یا یه همچی کاری می کنه . یه وقت فکر می کنه اما نمی تونه بگه فکرش درسه یا غلطه. گاس یه چیزی رو میفهمه اما نمیدونه درسه یا نه . نمی تونه از یکی بپرسه او چه فکر می کنه . نمی تونه بگه ، هیچی نداره که باهش اندازه بگیره. من خیلی چیزا اینجا فهمیدهم. من خوش بودم ، نمی دونم خواب بودم یا نه . اگه یکی بام بود می تونس بهم بگه خواب بودم یا نه . او فوخ درس می شد. اما نمی دونم.» کروکس اکنون به سوی پنجره نگاه می کرد.
لنی بیچاره وار گفت،« ژرژ منو نمیذاره بره. میدونم که ژرژ اینکارو نمیکنه .»
لنی بیچاره وار گفت،« ژرژ منو نمیذاره بره. میدونم که ژرژ اینکارو نمیکنه .»