نام کتاب: موش ها و آدم ها
برپا خاست و با وضع مهیبی به سوی کروکس رفت. «کی ژرژو زده؟»
کروکس خطر را همچنان که به وی نزدیک میشد ، می دید. به کنار تخت خودرفت تا از سر راه لنی به کنار رود .
« من فقط خیالشو میکردم . ژرژ هیچ چیش نشده . سالمه . تندرس بر می گرده .»
لنی بالای سر او ایستاده بود. «چرا خیالشو می‌کردی ؟ هیشکی حق نداره خیال کنه ژرژ زخمی شده .»
کروکس عینک خود را برداشت و چشمان خود را با انگشتان پاک کرد . « بیشین ، ژرژ چیزیش نیس .»
النی به جای خود، بر روی جعبه بازگشت زیر لب گفت، « هیشکی حق نداره خیال کنه ژرژ زخم خورده .»
کروکس به ملایمت گفت ، «گاس حالا بتونی بفهمی تو ژرژو داری می‌دونی که ژرژ بر می گرده . خیال کن هیچکسو نداشتی. خیال کن سیا بودی نمی‌تونسی بری تو خوابگاه با اونا بازی کنی خوشت میومد ؟ خیال کن مجبور بودی اینجا بیشینی کتاب بخونی - درحالی که تا تاریک نشده می تونسی با او نا تیل به تیل بازی کنی ، اما بعدش

صفحه 120 از 180