من خیلی وقته با ژرژم . همین امشب بر می گرده . » اما این شک و تردید بیش از طاقت او بود . « خیالت می رسه که نمی یاد ؟»
چهره کروکس از شکنجه دادن لنی، شادمان شده بود. به آرامی گفت ، و کسی چه میدونه دیگرون چیکار می کنن. گاسم که اون می خواد بیاد اما نمی تونه. خیال کن کشته میشه یا زخم می خوره، نمی تونه بیاد.»
لنی می کوشید بفهمد. تکرار کرد، «ژرژ همچی کاری نمی کنه . زخمی نمیشه . هیچوقت زخمی نمی شه ، چونکه مواظبه .»
« خب تو خیال کن. خیال کن دیگه بر نمیگرده . اونوخ تو چکار میکنی؟» چهره لنی از ترس چین برداشت « نمی دونم . بگو ببینم تو حرفت چیه ؟ دروغه ژرژ زخم نخورده .»
کروکس فکر خود را در او رسوخ میداد. « من کیم که بتونم به تو بگم چی میشه؟ ترو می برن دارالمجانین. مث سگی طوق میندازن گردنت.» ناگهان چشمان لنی ، متمرکز و باریک شد و خود او آرام و غضبناک گردید .
چهره کروکس از شکنجه دادن لنی، شادمان شده بود. به آرامی گفت ، و کسی چه میدونه دیگرون چیکار می کنن. گاسم که اون می خواد بیاد اما نمی تونه. خیال کن کشته میشه یا زخم می خوره، نمی تونه بیاد.»
لنی می کوشید بفهمد. تکرار کرد، «ژرژ همچی کاری نمی کنه . زخمی نمیشه . هیچوقت زخمی نمی شه ، چونکه مواظبه .»
« خب تو خیال کن. خیال کن دیگه بر نمیگرده . اونوخ تو چکار میکنی؟» چهره لنی از ترس چین برداشت « نمی دونم . بگو ببینم تو حرفت چیه ؟ دروغه ژرژ زخم نخورده .»
کروکس فکر خود را در او رسوخ میداد. « من کیم که بتونم به تو بگم چی میشه؟ ترو می برن دارالمجانین. مث سگی طوق میندازن گردنت.» ناگهان چشمان لنی ، متمرکز و باریک شد و خود او آرام و غضبناک گردید .