نام کتاب: موش ها و آدم ها
حرف میزنه وتو هیچ چی نمی‌فهمی .»
با هیجان به جلو خم شد . «این یه سیاهه که حرف می زنه ، یه سیاهی که کمرش شیکسه. اینه که هیچ حرفاش معنی نداره ، می‌فهمی؟ تو یادت نمی مونه. من خیلی هارو اینجور دیدم ، یکی هی حرف میزنه ، یادس کم با هم میشینن. هیچ فرقی نمی کنه هیچ فرقی نداره .» هیجان او افزایش یافته بود ، بطوریکه دست به زانوی خود کو‌فت. «ژرژ می تونه حرفای بد بد به تو بزنه، اما اهمیتی نداره. حرفشو می زنه. اصل کار اینه که با یه کسی هس. اصل کار همینه .» در ننگ کرد.
صدای او ملایم و استدلالی شده بود . « خیال کن ژرژ دیگه بر نگرده . خیال کن تر کیدو دیگه بر نگشت . اونوخ تو چیکار می کنی؟»
توجه لنی رفته رفته به آنچه او می‌گفت، جلب شده بود. پرسید،«چی؟»
«گفتم خیال کن ژرژ امشب رفته شهر و تو دیگه خبری ازش نشنیدی.» کروکس لحنی ظفر آلود به خود گرفته بود . تکرار کرد ،
«همین ، خیالشو بکن.»
لنی فریاد زد ، «چطور نیاد ؟ ژرژ همچی کاری نمی کنه.

صفحه 118 از 180