حق داره ترو مواظبت می کنه .»
لنی به آرامی گفت، «دروغ نمی گم . می خوایم این کارو بکنیم . میخوایم یه جائی را بخریم از در اومدش خودمون زندگی کنیم .»
کروکس آسوده تر بر بستر خود نشست . لنی را دعوت کرد. «بیشین، رو اون جعبه میخ بیشین.»
لنی روی بشکه کوچک نشست. « تو خیال می کنی دوروغه . اما دوروغ نیس هر چی می گم راسه، تو می تونی از ژرژ بپرسی .»
کروکس چانه سیاه خود را به دست گرفت .
«تو با ژرژ سفر می کنی، نه ؟ »
« معلومه، من و اون همه جا با هم می ریم.»
کروکس ادامه داد ، گاهی وقتی اون یه چیز هائی می گه ، أما تو نمیفهمی چی میگه . اینجور نیس؟» اندکی به جلو خم شد و با چشمان عمیقش لنی را به نظاره گرفت « اینجور نیست ؟ »
«چرا ... بعضی وقتا . و اون هی حرف میزنه و تو اصلا نمی فهمی اون چی
لنی به آرامی گفت، «دروغ نمی گم . می خوایم این کارو بکنیم . میخوایم یه جائی را بخریم از در اومدش خودمون زندگی کنیم .»
کروکس آسوده تر بر بستر خود نشست . لنی را دعوت کرد. «بیشین، رو اون جعبه میخ بیشین.»
لنی روی بشکه کوچک نشست. « تو خیال می کنی دوروغه . اما دوروغ نیس هر چی می گم راسه، تو می تونی از ژرژ بپرسی .»
کروکس چانه سیاه خود را به دست گرفت .
«تو با ژرژ سفر می کنی، نه ؟ »
« معلومه، من و اون همه جا با هم می ریم.»
کروکس ادامه داد ، گاهی وقتی اون یه چیز هائی می گه ، أما تو نمیفهمی چی میگه . اینجور نیس؟» اندکی به جلو خم شد و با چشمان عمیقش لنی را به نظاره گرفت « اینجور نیست ؟ »
«چرا ... بعضی وقتا . و اون هی حرف میزنه و تو اصلا نمی فهمی اون چی