نام کتاب: موش ها و آدم ها
می آوردی. عجبه که پیره سگه بچه‌ها شوور نمی‌داده بره یه جای دیگه.
«اوه ، اون اهمیت نمی‌ده.منو کار نداره.» لنی از نو به داخل اطاق آمده بود.
کروکس از نواخم کرد، اما لبخند مسالمت جوی لنی، او را به جای خود نشاند. « خب ، بیا تو یه دقه بشین . حالا که نمیری بیرون منو تنها بذاری بیا تو بشین. »
لحن او اند کی دوستانه تر بود. «همه بچه ها رفتین شپو ،ها ؟»
«همه شون، غیر از کاندی پیره. اون همینجور تو خوابگاه نشسته هی مداد شو تیز می کنه و حساب می کنه .»
کروکس عینک خود را مرتب کرد.«حساب می کنه ؟ کاندی چی رو حساب می کنه ؟»
لنی تقریبا فریاد زد، «حساب خر گوشارو.»
کروکس گفت ، « تو دیوونه‌ای . مث گاو می مونی. خرگوشا چیه ؟»
« خرگوشائی که می خوایم بخریم و من باس آب و عاف و اینجور چیزا به‌هشون بدم .»
کروکس گفت، «دیوونه ای. این که با تو سفر می کنه

صفحه 115 از 180