نام کتاب: موش ها و آدم ها
بمونم و هیچ دردسر درس نکنم. من چراغ شما رو دیدم .»
« خب، چی میخوای ؟ »
« هیچ چی چراغ شما رو دیدم . فکر کردم میتونم بیام تو، بنشینم.»
کر وکس لحظه ای چند لنی را خیره نگریست ، وسپس دست دراز کرد وعینک خود را از دیوار برداشت و روی گوش های سرخ خود قرارش داد و به چشم نهاد و از تو به او چشم دوخت. به شکوه گفت. « من نمی‌دونم آخرش تو انبار چیکار می کنی، توسر کارگر که نیس سی، یه بوجارم هیچ حق نداره بیاد تو انباری. تو سرکارگر نیس‌سی. با اسبها هم هیچ کاری نداری. لنی از نو گفت، «توله‌م، اومدم توله‌مو بی‌بینم .»
« خب ، بروتوله تو بیبین. جائی که ترو نمی خوان، پانذار.»
لبخند لنی محو شد. یک قدم به داخل اطاق آمد، وسپس به یاد آورد و باز گشت.«من یه خورده نگاش کردم. اسلیم می گه من نباس خیلی اونو ناز کنم .»
کروکس گفت، «خب، توهمه‌ش اونو از تو لونه‌ش در

صفحه 114 از 180