نام کتاب: موش ها و آدم ها
عمیقی دارد. چهره او از خطوط سیاه و عمیق چین خورده بود و لب‌های او از درد به هم جمع شده بود و از چهره‌اش بی‌رنگتر بود .
یکشنبه شب بود. از میان در بار که به انبار راه داشت صدای حرکت اسب‌ها و صدای سم‌هایی که بر زمین می خورد و جویدن کاه و به هم خوردن زنجیر ها شنیده می‌شد. در اطاق مهتر چراغ برق کوچکی ، نوری ضعیف و زرد رنگی منتشر می ساخت.
کروکس بر بستر خود نشسته بود. پیراهنش از پشت شلوارش بیرون آمده بود. به یکدست شیشه داروئی گرفته بود و بادست دیگر پشت خودرا می مالید. گاهگاه، اندکی از دوا به دست کاسه کرده خود می‌ریخت و به زحمت پشت خود را می مالید . عضلات پشتش را منقبض می کرد و میلرزید .
لنی، بی سر و صدا در درگاه باز ظاهر شد و میان اطاق را نگریست . شانه‌های پهن او تقریبا همه درگاه را گرفته بود. یک لحظه گذشت و کروکس اورا ندید، اما بعد چشم خودرا بلند کرد و متوجه او شد و خود را گرفت و گره بر

صفحه 112 از 180