نام کتاب: موش ها و آدم ها
از در بیرون برد صدای چرخها که دور می شد، به گوش رسید. یک لحظه بعد اسلیم به آسایشگاه بازگشت، به لنی که هنوز از ترس به دیوار چسبیده بودنگاه کرد گفت، «بذار دس ساتو تماشا کنم .»
لنی دستهایش را دراز کرد. « خداهی! هیچ نمی‌خوام تو با من دعوات بشه .»
ژرژ توضیح داد، «لنی ترسیده بود. نمی‌دونس چکار کنه . من بهتون گفتم که هیچ کی نباس با اون دعوا کنه. مث اینکه به کاندی گفتم .»
کاندی با وقار سری جنباند ، و گفت ، «آره تو اینو گفتی. همین امروز صب وقتی کوردی داشت با رفیقت سر به سر میذاشت تو گفتی اگه خیر خودشو می‌خواد بهتره که با لنی در نیفته .»
ژرژ به لنی رو کرد. گفت، « تقصیر تو نیس. چرا می‌ترسی. دیگه نترس. اما هر چه بهت می‌گم بکن. همین الان برو تو حموم و دست و روت رو بشور . چه شکلی شدی ، وای !»
لنی با لب‌های خون آلود خویش خنده‌ای کرد . گفت :

صفحه 108 از 180