نام کتاب: موش ها و آدم ها
پیچ و تاب می خورد دوخته بود. خون از چهره لنی می ریخت، یک چشم او زخمی و بسته شده بود . ژرژ سیلی بر وی زد و باز هم زد.
اما لنی همچنان دست کورلی را می فشرد. کورلی رنگی پریده بود و می‌لرزید و تقلایش از میان رفته بود. دستش میان پنجه لنی بود ، و خود ایستاده بود و ناله می کرد .
ژرژ چندبار فریاد زد ، «لنی، دستشو ول کن ، لنی ولش کن. اسلیم بیا منو کمک کن تا دس پسره کنده نشده بیا .»
ناگهان لنی دست او را رها کرد و خود خم شد به دیوار تکیه کرد. بیچاره گفت »ژرژ، تو گفتی بگیرش »
کورلی بر زمین نشسته بود به دست خرد شده خود نگاه می کرد اسلیم و کارلسون روی او خم شده بودند. آنگاه اسلیم قد راست کرد و با وحشت لنی را نگریست . «باس ببریمش دکتر ، مث این که همه اسوخونهای دستش شیکسه .»
لنی فریاد زد «من نمی خواسم، من نمی خواسم اذیتش کنم.»

صفحه 106 از 180