ژرژ بر پا ایستاده بود و فریاد می زد، «لنی بگیرش، نذار بزندت .»
لنی صورتش را با پنجه های بزرگی خود پوشاند و از وحشت مینالید . فریاد زد «ژرژ جلوشو بگیر.» آنگاه کورلی به شکم او هجوم آورد و نفس لنی برید.
اسلیم از جا جست و فریاد زد، موش گندیده جقله . خودم میگیرمش.»
ژرژ دست پیش برد و اسلیم را مانع شد. بانگ زد ،« یه ذره صبر کن» دستهایش را چون دهانه شیپور به گرد دهان نهاد و نعره زد. «لنی بیگیرش! »
لنی دستها را از پیش چشم برداشت و دنبال ژرژ گشت، در همین دم کورلی ضربه ای به چشمان اوزد ، چهره عظیم او پر خون شده بود. ژرژ از نو نعره زد، «گفتم بگیرش ؟»
مشت کورلی پس و پیش می رفت. که لنی آن را گرفت. یک لحظه بعد کورلی مانند ماهی پیچ و تاب می خورد ومشت او میان پنجه عظیم لنی ناپدید شده بود. ژرژ به سوی ایشان دوید. «لنی ولش کن، ولش کن .»
اما لنی با وحشت ، چشم به مرد کوچکی که زیر دست او
لنی صورتش را با پنجه های بزرگی خود پوشاند و از وحشت مینالید . فریاد زد «ژرژ جلوشو بگیر.» آنگاه کورلی به شکم او هجوم آورد و نفس لنی برید.
اسلیم از جا جست و فریاد زد، موش گندیده جقله . خودم میگیرمش.»
ژرژ دست پیش برد و اسلیم را مانع شد. بانگ زد ،« یه ذره صبر کن» دستهایش را چون دهانه شیپور به گرد دهان نهاد و نعره زد. «لنی بیگیرش! »
لنی دستها را از پیش چشم برداشت و دنبال ژرژ گشت، در همین دم کورلی ضربه ای به چشمان اوزد ، چهره عظیم او پر خون شده بود. ژرژ از نو نعره زد، «گفتم بگیرش ؟»
مشت کورلی پس و پیش می رفت. که لنی آن را گرفت. یک لحظه بعد کورلی مانند ماهی پیچ و تاب می خورد ومشت او میان پنجه عظیم لنی ناپدید شده بود. ژرژ به سوی ایشان دوید. «لنی ولش کن، ولش کن .»
اما لنی با وحشت ، چشم به مرد کوچکی که زیر دست او