نام کتاب: موش ها و آدم ها
لنی گفت « من توله ام رو همرام می برم. به خدا که توله‌ام از اونجا خوشش میاد . به خدا .»
از بیرون صدا هایی نزدیک می‌شدند . ژرژ تند گفت ، « به هیچکی نمیخواد چیز بگین. فقط میون خودمون باشه و بس . شاید بیرونمون کنن اونوقت نتونیم بقیه پول رو در بیاریم. انگار نه انگار که چیزی هس، باید همونجور جوهارو بوجاری کنیم مثل اینکه تا آخر عمر می‌خوایم کارمون این باشه . همه اونوقت بی این که کسی بدونه یه روز مزدمون رو می گیریم و می زنیم به چاک .»
لنی و کاندی سر جنباندند و از شادی لبخند می زدند. لنی به خودش می‌گفت «به هیچکس نگیم.»
کاندی گفت «ژرژ .»
«هون ؟»
کاشکی خودم سگه را کشته بودم، ژرژ. نباس میذاشتم یه غریبه بکشدش .»
در باز شد. اسلیم درون آمد و دنبال او کورلی و کارلسون و هویت داخل شدند . دست‌های اسلیم از قیر ، سیاه بود و او خشمناک بود . کورلی نزدیک او بود .

صفحه 102 از 180