نام کتاب: موش ها و آدم ها
آرزوی خوش صورت می بندد .
ژرژ به شگفتی می گفت ، « اگه یه روز دسته معرکه - گیرها یا به سیرک یا اینجور چیزها بیاد تو شهر .»
کاندی پیر به ستایش این اندیشه سر جنباند . ژرژ گفت « صاف و بی دردسر میریم تماشا . دیگه از هیچکس اجازه نمی‌خوایم فقط میگی بریم و اونوقت میریم . یه خورده شیر گاومون را می‌دوشیم ، چند تا دونه هم جلوی مرغها می باشیم و میریم تماشا .»
لنی میان حرف او دوید ، « یه خورده هم یونجه به خرگوشها میدیم. هیچوقت یادم نمیره که بهشون یونجه بدم. ژرژ، کی میریم اونجا؟ »
تا یه ماه دیگه. از امروز تا یه ماه دیگه. میدونی چیکار می کنم ؟ یه خط به صاحباش می‌نویسم که ما میخوایم اونجارو بخریم .کاندی هم صد دلار براشون می‌فرسته که دلشون قرص بشه .»
کاندی گفت ، « چرا نفرستم . اما بخاری هم داره ؟ »
« چه بخاری هم که هس . هم زغال می سوزونه هم هیزم. »

صفحه 101 از 180