نام کتاب: موش ها و آدم ها
می خاراند . گفت ، « من چهار سال پیش یه حس شدم . چند وقت دیگه بیرونم می کنن . همین که دیگه نتونم خوابگاه هارو جارو کنم میندازتم بیرون . اما اگر پولم را به شما بدم شاید وقتی هم که دیگه کار از دستم بر نیاد باز بیذارین همونجا یه گوشه ای برای خودم بیفتم. اونوقت چیزهاتون رو براتون میشورم . مرغ نگه میدارم ، از این کارا . اونوقت دیگه تو خونه خودمون هسم ، دیگه تو خونه خودمون دارم کار می کنم. » دردمندانه گفت « دیدین امشب چه به سر سنگی من آوردن ؟ گفتن که دیگه نه برای خودش و نه برای من فایده ای نداشت. وقتی که منو از اینجا بیرون کنن کاشکی یکی پیدا نمی شد. منو میکشت آسوده‌ام می‌کرد، اما کسی پیدا نمی‌شه اینجور بکنه . اونوقت نه جایی دارم برم ، نه کسی کاری به من می ده من تا وقتی که کار شما تموم بشه ، سی دلار دیگه هم گیرم میاد.»
ژرژ بر خاست و گفت ، « درسش می کنیم . زمینه را گیرش میاریم و می بریم همونجا زندگی می کنیم. » باز نشست . همه بی سخن نشسته بودند ، همه مسحور زیبائی امر شده بودند ، خاطر هر کس مشغول آینده ای بود که این

صفحه 100 از 180