نام کتاب: ماه عسل آفتابی
بود شنا می کردند. اول لیویو به آنجا رسید و خودش را از صخره بالا کشید و با خودنمایی آشکاری فریاد زد:
سیمونا، من بردم، تو پاک باختی
سیمونا فورا جواب داد: «چه غلط‌ها»
جاکومو اندیشید اگر او و زنش باهم شوخی کنند و سر به سر هم بگذارند حرفی نیست. اگر آنها در ماه عسلشان باهم شوخی نکنند پس کی خواهند کرد؟ اما با لیویو؟ مصمم از جا پاشد. چند قدی روی صفحه راه رفت و به دنبال آنها در آب شیرجه رفت. متأسفانه با شکم در آب افتاد و دردش آمد و از درد خشمگین شد. چندی زیر آب شنا کرد. آنگاه روی آب آمد و به طرف صخره، آنجا که سیمونا و لیویو نشسته بودند روی‌آورد. آنها نزدیک هم نشسته بودند و یک ریز حرف می‌زدند و پاهایشان آویزان بود. از این منظره خوشش نیامد. در واقع این منظره تمام لذتی را که بدن داغ و خاک آلودش از آب سرد می توانست ببرد از او گرفت. باز هم شنا کرد. نفس زنان به صخره رسید و به لبه آن دست انداخت و آویزان شد و گفت:
می دانید این آب خیلی خیلی سرد است.
سیمونا از سر سیری یک لحظه کلام خود را قطع کرد و نگاهی به او انداخت و گفت: به نظر من که گرم آمد.
الیویو افزود که: «من در ماه آوریل اینجا شنا کردم می توانم بگویم آن وقت آب سرد بود.» سیمونا از سر کنجکاوی که به نظر جاکومو تا حدی عشوه گرانه می‌نمود پرسید:
خودت تنها؟

صفحه 99 از 159