نام کتاب: ماه عسل آفتابی
جاکومو نتوانست از این اندیشه منفک بشود که باز آن دو همان برخورد دوستانه و اسرارآمیز، همان روش حزبی و وابسته به همدیگر را در پیش گرفتند و با لحنی باهم سخن گفتند که با وجود ازدواج زن هرگز با چنان لحنی با شوهر سخن نگفته بود و شاید هرگز هم آنچنان با او گفتگو نکند. روی صخره مسطحی بر فراز صفه نشسته بود و زنش را میپایید که با عدم مهارت، شیرجه رفت و مثل سایه تیره‌ای زیر آب شنا کرد و بعد سر از آب در آورد و از موهای زردش آب می چکید. الیویو فریاد زد: «شنای زیر آبی خوبی بود.» و خودش با نهایت مهارت شیرجه رفت تا به زن برسد. او هم زیر آب شنا کرد. اما مسافتی دورتر از سیمونا سر از زیر آب بیرون آورد. جاکومو به این فکر افتاد که نکند این برخورد حزبی، ساخته خیال او باشد. شاید که سابقا میان آنها رابطه شخصی و دوستانه تری وجود داشته است. و متوجه شد که این فرضیه دوم روی هم رفته نامطبوع تر از فرضیه اول است. با خود گفت که: اگر با سیمونا از چنین ظنی سخن بگوید سیمونا خشمگین خواهد شد و اگر او را به داشتن افکار زشت و پلید متهم نکند بر سوءظن او رنگ بورژوازی کامل خواهد زد. یک لحظه بعد این افکار را از خود دور کرد. نه. آنها چنان که زن گفته بود رفقای حزبی بودند. والسلام. اما آنچه هنوز حیرانش می‌کرد این بود که با «رفقای حزبی بودن» آنها بیشتر مخالف بود تا با عاشق بودنشان. با حسن نیت کوشش کرد این افکار را واپس بزند. و با خود گفت که: حسادتش احمقانه است و باید آن را از ذهن خود براند... تمام مدت مسابقه آنها را در سراسر آب سبزرنگ و خیره کننده تماشا کرد. آنها به سمت صخره مدوری که در آخرین حد دریاچه سر از آب درآورده

صفحه 98 از 159