سیمونا آهی از سر راحتی کشید و گفت: آخرش میتوانم لباس هایم را بکنم.
کیفش را روی شن های خیس گذاشت و خم شد تا لباس شنایش را در آورد. جاکومو هم به صخره عظیم تکیه داد و به یک چشم به هم زدن پیراهن و شلوارش را کند. از منظره بدن لخت او زن خندهای عصبی کرد و گفت: اینجا از جاهایی است که آدم می تواند بدون لباس شنا کند. نیست؟ جاکومو به فکر لیویو افتاد و گفت: بدبختانه آدم نمی تواند هرگز تنها باشد.
همچنان لخت با پای برهنه روی شن های خنک کناره به سمت زن آمد. زن او را نمی دید.
زیرا همان وقت داشت بلوز جرسهاش را از سر در میآورد. در حقیقت دوشیزگی او چنان آدم را تحت تأثیر قرار می داد که جاکومو جرأت نکرد او را در آغوش بفشارد هرچند به همین قصد پیش آمدهبود. همانجا کنارش ایستاد تا زن پیراهن از سر در آورد. زن دستی به زلف های آشفتهاش کشید و گفت: چرا اینجا ایستادهای؟ چرا شلوار شنایت را نمیپوشی؟
جاکومو گفت: دلم میخواهد همین جا با تو عشق بورزم. مگر عقلت کم است؟ روی این تخته سنگها؟ نه عقلم کم نیست. تا امشب صبر کن و حالا بیا شنا کنیم.... خواهش میکنم. امشب دوباره سرم می دوانی
کیفش را روی شن های خیس گذاشت و خم شد تا لباس شنایش را در آورد. جاکومو هم به صخره عظیم تکیه داد و به یک چشم به هم زدن پیراهن و شلوارش را کند. از منظره بدن لخت او زن خندهای عصبی کرد و گفت: اینجا از جاهایی است که آدم می تواند بدون لباس شنا کند. نیست؟ جاکومو به فکر لیویو افتاد و گفت: بدبختانه آدم نمی تواند هرگز تنها باشد.
همچنان لخت با پای برهنه روی شن های خنک کناره به سمت زن آمد. زن او را نمی دید.
زیرا همان وقت داشت بلوز جرسهاش را از سر در میآورد. در حقیقت دوشیزگی او چنان آدم را تحت تأثیر قرار می داد که جاکومو جرأت نکرد او را در آغوش بفشارد هرچند به همین قصد پیش آمدهبود. همانجا کنارش ایستاد تا زن پیراهن از سر در آورد. زن دستی به زلف های آشفتهاش کشید و گفت: چرا اینجا ایستادهای؟ چرا شلوار شنایت را نمیپوشی؟
جاکومو گفت: دلم میخواهد همین جا با تو عشق بورزم. مگر عقلت کم است؟ روی این تخته سنگها؟ نه عقلم کم نیست. تا امشب صبر کن و حالا بیا شنا کنیم.... خواهش میکنم. امشب دوباره سرم می دوانی