نام کتاب: ماه عسل آفتابی
آنها در ذهن خود به جستجو پرداخت... لحن صدای دو راهب با دو راهبه بود که تازه به همدیگر رسیده بودند. در این صورت چرا او را از جا بدر می‌کرد. لابد به این علت نبود که عقاید سیاسی سیمونا و لیویو را نمی‌پسندید. در جریان یک بحث معقول حتی ممکن بود عقاید آنها دارای مبنای درستی هم بداند. نه. اساسا قهر او دلیلی عقلایی نداشت. علت خصومتش حتی برای خودش هم مبهم بود و گاهی به نظرش می‌آمد که حسد او را به قهر می‌کشاند. انگار می‌ترسید که سیمونا به علت ارتباط‌های حزبی او را رها کند. این افکار را در ذهن خود نشخوار کرد و قیافه‌اش در هم و غمگین گردید. چنان که لحظه ای بعد که سیمونا شادمان به او پیوست از دیدن قیافه اش یکه خورد و پرسید:
چه شده؟ چرا او قانت تلخ است؟ چیزی نیست... از گرماست. بیا برویم توی آب. اما اول بگو لباسمان را کجا دربیاوریم؟ دنبال من بیا.
آنجا را خوب بلد بود و اینک سیمونا را به راه باریکی میان صخره ها هدایت کرد. پشت صخره‌ها از روی سنگ‌هایی با قطع کوچکتر گذشتند و به تخته سنگ عظیمی رسیدند که کناره کوچکی را محدود می‌کرد. کناره از شن نرم سیاه پوشیده بود و دیواره‌های سنگی سیاه گرداگرد آب کم عمق دیواری ساخته بود و آب از نی های دریایی سیاه پر بود. در نتیجه اطاقکی در اختیار داشتند که سقفش آسمان بود و کفش زمینی پر آب و دیوارهایش از سنگ. جاکومو به اطراف خود نگاه کرد و گفت:
هیچ اطاقکی در کناره دریا قابل مقایسه با این یکی نیست.

صفحه 95 از 159