سنگلاخی شد. و آنگاه خود را در برابر فار دیدند که در انتهای گذرگاه قرار داشت و به نظر نقطه خاتمه تمام مساکن بشری میآمد و آغاز جهانی تنها و نو و سرشار از سنگ و گچ رنگ باخته. از میان سنگلاخها گذشتند وفار بر بالای سرشان قرار داشت و به طرف دریا سرازیر شدند. ناگهان در یک سرپیچ به دریاچه مانندی از آب سبز رسیدند که صخرههای سیاه و فرسوده از نمک آن را احاطه کرده بود. سیمونا به طرف صفه سمنتی دوید و گفت: «چقدر زیباست. درست همانست که می خواستم. حالا می توانیم شنا کنیم. همه در اختیار ما دو تاست. کاملا تنهاییم.» این کلمات که از دهانش درآمد صدای مردی از میان صخره ها به گوش رسید
سیمونا چه تصادف خوبی. برگشتند و قیافه مردی به دنبال صدا آمد و سیمونا فریاد زد: سلام لیویو. تو هم اینجایی؟ چه میکنی؟
مرد جوانی که از میان صخره ها پیدایش شد کوتاه قد بود و شانههایش پهن و بدنی نیرومند داشت. اما سرش با بدن ورزشکارش جور نمیآمد. چرا که سرش طاس بود و فقط موی تنکی گرداگرد گردنش رسته بود. صورت مسطحش حالتی دانشمندانه داشت. جاکومو با خود اندیشید قیافه یک آبزیرکاه نه کاملا هوشمند، بلکه زیرک و متقلب» و فورا از این قیافه بدش آمد. مرد را قبلا دیده بود و میدانست که در اداره سیمونا کار میکند. اینک لیویو تمام قد در برابرشان ایستاده بود و شلوار شنای قرمز و رنگ رفته و تنگ خود را بالا میکشید. در جواب سیمونا گفت:
ظاهرا همان کاری را میکنم که تو میکنی. و سیمونا جوابی داد که جاکومو را تا حدی راضی کرد.
سیمونا چه تصادف خوبی. برگشتند و قیافه مردی به دنبال صدا آمد و سیمونا فریاد زد: سلام لیویو. تو هم اینجایی؟ چه میکنی؟
مرد جوانی که از میان صخره ها پیدایش شد کوتاه قد بود و شانههایش پهن و بدنی نیرومند داشت. اما سرش با بدن ورزشکارش جور نمیآمد. چرا که سرش طاس بود و فقط موی تنکی گرداگرد گردنش رسته بود. صورت مسطحش حالتی دانشمندانه داشت. جاکومو با خود اندیشید قیافه یک آبزیرکاه نه کاملا هوشمند، بلکه زیرک و متقلب» و فورا از این قیافه بدش آمد. مرد را قبلا دیده بود و میدانست که در اداره سیمونا کار میکند. اینک لیویو تمام قد در برابرشان ایستاده بود و شلوار شنای قرمز و رنگ رفته و تنگ خود را بالا میکشید. در جواب سیمونا گفت:
ظاهرا همان کاری را میکنم که تو میکنی. و سیمونا جوابی داد که جاکومو را تا حدی راضی کرد.