زن فقط گفت: اشتباه کرد. چرا اشتباه کرد؟ لابد دلیلی داشته. تو چه میدانی؟ سیمونا با یک دندگی گفت: من میدانم. اشتباه کرد. وظیفه ما اینست که زندگی کنیم. وظیفه؟ بله وظیفه. کی میگوید؟ کسی نمیگوید. همین طور هست. پس من هم میتوانم بگویم که وظیفه ما این است که وقتی احساس کردیم زندگی ما قابل زیستن نیست به آن خاتمه بدهیم.
سیمونا با سرسختی جواب داد: «درست نیست. ما برای زیستن ساخته شدهایم نه برای مردن... تنها کسانی که بیمارند و یا حالت روحی خرابی دارند فکر میکنند که زندگی قابل زیستن نیست.»
پس به عقیده تو ت... یا بیمار بود و یا حالت روحی خرابی داشت. این طور فکر میکنی؟
بله اینطور فکر می کنم. در لحظه ای که خودش را کشت در چنین
حالتی بود.
جاکومو وسوسه شد که بگوید آیا این طرز فکر هم جزء دستورات حزبی است؟ زیرا که از لحن قاطع کلام زن چنین بر میآید. لحنی که او را بسیار آزار می داد. اما باز توانست بر خودش مسلط بشود. اینک به انتهای سراشیبی رسیده بودند و از قطعه زمین مسطح و خشکی میگذشتند که از تراشه های چوب و گلابی های پر از کرک پوشیده شده بود. بعد زمین
سیمونا با سرسختی جواب داد: «درست نیست. ما برای زیستن ساخته شدهایم نه برای مردن... تنها کسانی که بیمارند و یا حالت روحی خرابی دارند فکر میکنند که زندگی قابل زیستن نیست.»
پس به عقیده تو ت... یا بیمار بود و یا حالت روحی خرابی داشت. این طور فکر میکنی؟
بله اینطور فکر می کنم. در لحظه ای که خودش را کشت در چنین
حالتی بود.
جاکومو وسوسه شد که بگوید آیا این طرز فکر هم جزء دستورات حزبی است؟ زیرا که از لحن قاطع کلام زن چنین بر میآید. لحنی که او را بسیار آزار می داد. اما باز توانست بر خودش مسلط بشود. اینک به انتهای سراشیبی رسیده بودند و از قطعه زمین مسطح و خشکی میگذشتند که از تراشه های چوب و گلابی های پر از کرک پوشیده شده بود. بعد زمین