نام کتاب: ماه عسل آفتابی
بازوهایش را انداختند و در کوره راه بی هیچ بستگی به راه افتادند. همچنان که جلوتر می‌رفتند گفتی فار به استقبالشان می‌آمد و نزدیکشان می‌شد و ترکیب برج مانند خود را به چشمشان می‌کشید. آب در زیر فار رنگ فلز داشت. رنگی که مستقیم از اشعه خورشید گرفته بود. و در
کنارشان کوه به نظر می‌آمد که دم به دم مرتفع تر می شود. دیواری از صخره‌های سرخ و بر سر این دیوار سنگی یک خانه ییلاقی با نرده‌های سرتاسری قرار داشت. و از آن فراز هیکل کوچک دو آدم تشخیص داده می‌شد که به تماشای نظرانداز ایستاده بودند.
جاکومو توضیح داد: «اسم آن قله «لامیگلیار» است. چندین سال پیش یک دختر از اهل آنا کاپری خودش را از آن بالا پرت کرد. اما اول گیس های بافته‌اش را دور سر و چشمش بست که نبیند چه می‌کند».
سیمونا از سر شانه نگاهی به قله کوه انداخت و گفت: خودکشی به کلی غلط است. جاکومو نیش حسد را دوباره بر خود احساس کرد و پرسید: چرا؟ آیا حزب، خودکشی را اجازه نمی‌دهد. زن به درمانگاه کرد و صورت و سینه‌اش را جلو آورد تا در معرض نسیمی بگذارد که به سمتشان می وزید. گفت: «به حزب کاری نداشته باش. خودکشی »به کلی غلط است. زیرا زندگی زیباست و زنده بودن لذت دارد.
جاکومو واقعا نمی خواست دوباره سر بحث سیاسی را باز کند. می خواست آرامش و بی طرفی را که معتقد بود به آن کاملا دست یافته است نشان بدهد. اما باز خشم عنان اختیار را از دستش گرفت و گفت:
اما ت..... (ت. نام یک دوست کمونیست مشترکشان بود) هم خودکشی کرد. مگر نه؟

صفحه 91 از 159