جاکومو یک دست به کمر زن انداخت و دست او را گرفت و کوشش کرد آن دست را به گردن خود بیندازد. به این طریق راه افتادند. اما چشم های سیمونا به آب دوخته شده بود. جاکومو نمیتوانست از فکر بدنی که محکم در بازوی خود میفشرد منفک بشود. سیمونا یک بلوز جرسه نازک پسرانه که جلویش نقش رنگینی داشت بر تن کرده بود و آرایش مویش هم پسرانه می نمود. موهای کوتاهش آشفته روی گونه هایش افتاده بود.
ناگهان در گوشش زمزمه کرد: تو همیشه دوست کوچک و رفیق من خواهی بود.
گویا فکر سیمونا به فار مشغول بود و تنها کلمه «رفیق» جدا از عبارتی که جاکومو به کار برده و خالی از لحن و معنای عاشقانه آن به گوشش خورد. چرا که لبخندی زد و گفت:
ما نمی توانیم «رفیق» باشیم. لااقل تا وقتی که تو نقطه نظر مرا نداشته باشی... اما من زنت خواهم بود.
جاکومو با حسدی به حق با خود گفت: «پس هنوز فکر حزب است. لغت رفیق برایش مفهومی احساساتی ندارد. فقط معنای سیاسی دارد. پس حزب هنوز بر عشق او مقدم است.» و به نومیدی گفت: «مقصودم رفیق حزبی نبود».
زن شتابزده کوشید حرف خود را اصلاح کند. گفت: متأسفم. اما فقط در حزب همدیگر را رفیق صدا میکنیم. مقصودم این بود که همدم همه عمر من خواهی بود.
زن سرش را آشفته به زیر انداخت. مثل اینکه نمی توانست کلمه رفیق را با مفهومی غیر سیاسی قبول داشته باشد. با این حال گفت: «راست است».
ناگهان در گوشش زمزمه کرد: تو همیشه دوست کوچک و رفیق من خواهی بود.
گویا فکر سیمونا به فار مشغول بود و تنها کلمه «رفیق» جدا از عبارتی که جاکومو به کار برده و خالی از لحن و معنای عاشقانه آن به گوشش خورد. چرا که لبخندی زد و گفت:
ما نمی توانیم «رفیق» باشیم. لااقل تا وقتی که تو نقطه نظر مرا نداشته باشی... اما من زنت خواهم بود.
جاکومو با حسدی به حق با خود گفت: «پس هنوز فکر حزب است. لغت رفیق برایش مفهومی احساساتی ندارد. فقط معنای سیاسی دارد. پس حزب هنوز بر عشق او مقدم است.» و به نومیدی گفت: «مقصودم رفیق حزبی نبود».
زن شتابزده کوشید حرف خود را اصلاح کند. گفت: متأسفم. اما فقط در حزب همدیگر را رفیق صدا میکنیم. مقصودم این بود که همدم همه عمر من خواهی بود.
زن سرش را آشفته به زیر انداخت. مثل اینکه نمی توانست کلمه رفیق را با مفهومی غیر سیاسی قبول داشته باشد. با این حال گفت: «راست است».