سیمونا جواب نداد و جاکومو با نهایت بدخلقی به دنبالش راه افتاد. اینک او بود که سنگینی و گرمای هوا را حس می کرد و سیمونا که منظره دریا از دور ذوق زده اش کرده بود فریاد زد: «بیا بقیه راه را بدویم. دلم میخواهد هرچه زودتر در آب بپرم.»
با کیفش که روی شانهاش تلو تلو میخورد در کوره راه به دویدن پرداخت و فریادهای شادیش طنین می انداخت. جاکومو می دید که پاهایش را مثل یک کره اسب رام نشده به این طرف و آن طرف میکوبد. ناگهان این اندیشه که امشب مال من خواهد بود، به ذهنش راه یافت و او را آرام کرد. اهمیت عضو یک حزب بودن در برابر عشق ورزی چه میتوانست باشد؟ عشق ورزی عملی آنچنان انسانی و آنچنان قدیم، به قدمت انسان. مردها زنها را خیلی پیشتر از ظهور احزاب سیاسی و یا مذاهب تصاحب کردهاند. و یقین داشت که آن لحظهای که سیمونا را تصاحب کند هرگونه وابستگی ذهنی او را از خاطرش خواهد زدود. و عشق را جایگزین آن وابستگیها خواهد نمود. از این اندیشه نیرویی گرفت و به دنبال او به دویدن پرداخت و فریاد زد:
سیمونا صبر کن من هم بیایم.
سیمونا ایستاد تا او برسد. صورتش گل انداخته بود و چشمهایش برق میزد و بدنش میلرزید.
مرد به او رسید و نفس زنان گفت:
همین الان احساسکردم که بسیار خوشبختم. میدانم که همدیگر را بسیار دوست خواهیم داشت.
زن با چشم های آبی معصومش به او نگاه کرد و گفت: «من هم می دانم».
با کیفش که روی شانهاش تلو تلو میخورد در کوره راه به دویدن پرداخت و فریادهای شادیش طنین می انداخت. جاکومو می دید که پاهایش را مثل یک کره اسب رام نشده به این طرف و آن طرف میکوبد. ناگهان این اندیشه که امشب مال من خواهد بود، به ذهنش راه یافت و او را آرام کرد. اهمیت عضو یک حزب بودن در برابر عشق ورزی چه میتوانست باشد؟ عشق ورزی عملی آنچنان انسانی و آنچنان قدیم، به قدمت انسان. مردها زنها را خیلی پیشتر از ظهور احزاب سیاسی و یا مذاهب تصاحب کردهاند. و یقین داشت که آن لحظهای که سیمونا را تصاحب کند هرگونه وابستگی ذهنی او را از خاطرش خواهد زدود. و عشق را جایگزین آن وابستگیها خواهد نمود. از این اندیشه نیرویی گرفت و به دنبال او به دویدن پرداخت و فریاد زد:
سیمونا صبر کن من هم بیایم.
سیمونا ایستاد تا او برسد. صورتش گل انداخته بود و چشمهایش برق میزد و بدنش میلرزید.
مرد به او رسید و نفس زنان گفت:
همین الان احساسکردم که بسیار خوشبختم. میدانم که همدیگر را بسیار دوست خواهیم داشت.
زن با چشم های آبی معصومش به او نگاه کرد و گفت: «من هم می دانم».