نام کتاب: ماه عسل آفتابی
زن را به چنان اتهام غیر منطقی متهم بکند. اما در ته دلش به طور مبهمی احساس می کرد که اتهام و خشم او را، رفتار سیمونا توجیه کرده است. در این موقع به طرف دیگر راه رسیده بودند و از مرتفع ترین نقطه کوره راه به وسعت فضایی که در زیر پایشان گسترده بود و بسان چاه بی‌انتهایی به نظر می‌رسید، می‌نگریستند. پنج دقیقه بعد سرتاسر نمای آن طرف جزیره آشکار شد. سراشیبی سبز و درازی که با رزین‌های پراکنده و درخت‌های گلابی کرک دار پوشیده بود و در انتهای جزیره برآمدگی سفیدرنگی که به دریا می‌پیوست و بر فرازش فار قرار داشت. گسترش چشم انداز، عجیب زیبا بود و فار صورتی و سفیدرنگ، گفتی میان زمین و آسمان معلق مینمود. آن چنان دور که به نظر به اندازه یک کف دست می‌آمد. سیمونا دست‌هایش را از سر خوشی بهم زد و گفت:
واقعا چقدر زیباست. من که گفتم. تو باور نمی‌کردی.
زن گونه‌های مرد را نوازش کرد و گفت: مرا ببخش. تو همیشه بهتر از من می‌دانی و من بسیار نادانم.
جاکومو پیش از اینکه بتواند جلوی خودش را بگیرد پرسید: در سیاست هم همین طور؟
نه. در سیاست این طور نیست، اما بگذار فعلا در آن باره حرف نزنیم. جاکومو از خودش بدش آمد که باز سر بحث را باز کرده. اما در عین حال هرگاه که زن اشاره‌ای اصولی و از سر ایمان و به عقاید سیاسی خودش می کرد احساس حسد و واپس‌زدگی مرد را در بر می‌گرفت و رنج می‌داد.
با نرمی تمام گفت: «چرا نباید درباره سیاست حرف بزنیم؟ شاید اگر در این باره بحث کنیم بتوانیم همدیگر را بهتر بفهمیم»

صفحه 88 از 159