نام کتاب: ماه عسل آفتابی
زن جواب داد: تو چرا حرفی برخلاف آن بزنی؟ همین الان میگفتی نمی خواهی آلوده هیچ نوع سیاستی باشی.
هرچیز ممکن است اتفاق بیفتد.
به علاوه حالا که کمونیستها صاحب قدرت نیستند... چرا باید شور موقعیتی را زد که وجود ندارد؟
جاکومو اندیشید که پس درست حدس زده. زن انکاری نکرد که او را لو نخواهد داد. بازوی او را محکم تر گرفت. پافشار و حتی به این قصد که زن را آزار داده باشد، گفت:
حقیقتش این است که تو مرا دوست نداری. زن راست در چشمش نگاه کرد. لب زیرینش می لرزید. به وضوح گفت: «اگر دوستت نمی‌داشتم که زنت نمیشدم.» صدایش دل جاکومو را از گرمایی مالامال کرد. او را به طرف خود کشید و بوسیدش. سیمونا آشکارا تحت تأثیر بوسه او قرار گرفت. پره‌های بینی اش گشوده شد و به سختی نفس نفس میزد و با وجودی که بازوهایش به دو طرف بدنش آویخته بود خود را سخت به مرد فشرد. مرد خود را کمی عقب کشید تا صورت زن را نوازش کند و گفت: «جاسوس من، جاسوس کوچولوی من» رنجشی فوری زن را در بر گرفت و پرسید: «چرا مرا جاسوس می‌نامی؟»
شوخی کردم.
باز به راه افتادند. اما جاکومو که به دنبال می‌آمد با خود اندیشه کرد که آیا واقعا غرضش را به کار بردن این کلمه شوخی بوده؟ و خشمی که او را در برگرفت چطور؟ آیا آن هم شوخی بوده؟ نمی‌دانست چگونه توانسته است به چنین خشم بی دلیلی تن دربدهد و چگونه توانسته است

صفحه 87 از 159