نام کتاب: ماه عسل آفتابی
کلمات آخری را به شتاب گفت. مثل اینکه از جنبه قراردادیشان بیش از معنایشان هراس داشت. بوسه‌ای شتاب زده بر گونه شوهر زد. اولین باری بود که به جاکومو گفته بود که برایش عزیز است و با کلمه‌ای نظیر عزیز را به کار برده بود و مرد وسوسه شد که در آغوش بگیردش. اما زن بلند گفت: نگاه کن روی دریا آن پایین چیست؟ و به این بهانه از آغوشش گریخت.
جاکومو به جهتی که زن اشاره کرده بود نگاه کرد و زورق تنهایی را دید که از مه، که بر آب آویخته بود بیرون می‌خزید.
دل آزرده گفت: یک قایق است.
زن دوباره به راه افتاد اما با قدم هایی تندتر از پیش. انگار می ترسید که مرد بخواهد بار دیگر در آغوشش بگیرد. و مرد با توجه به گریز او احساس ناتوانی باز آمدهای کرد. ناتوانی از اینکه نمی تواند معشوق خود را یک لحظه به تملک درآورد.
خود را به او رساند. دندان ها را به هم فشرد و گفت: امشب با من چنان نخواهی کرد؟ و زن بی اینکه به او بنگرد گفت: امشب با دیشب فرق خواهد داشت.
واقع گرم بود. در اینکه گرم بود جای شکی نبود. به نظر جاکومو می‌آمد که در هوای دم کرده ای که آنها را در بر گرفته نیز همین مشکل وجود داشت. همین مشکلی که رابطه او را با زنش به صورت غیر ممکن در آورده بود. بارانی که هوا را صاف کند غیر ممکن به نظر می‌‌رسید. عشق ورزی هم محال می نمود. احساسی نظیر ترس در برگرفتش. به زنش نگاه کرد و اندیشید که عشق او به زنش بیشتر ارادی و روحی است تا

صفحه 84 از 159