نام کتاب: ماه عسل آفتابی
با صراحت حیرت آوری جواب داد: در مورد دیشب. اما دیشب خسته بودی. دریا‌زده بودی.
همه اش آن نبود. من هرگز در یازده نمی شوم. خسته هم نبودم. می ترسیدم. والسلام.
از من می ترسیدی؟ نه از تمام قضیه می‌ترسیدم.
ساکت به راه افتادند. دیوار انحنا یافته بود و کمی بله شده بود. انگار طاقت آن همه درخت بلوط را در پشت خود نداشت. بعد دیوار تمام شد و در برابر شان جلگه پر علفی گسترده شد. به دنبال آن شیب کوه به پست و بلندی های خشک و سرشار از تنهایی «ریو» می‌پیوست. جلگه از گل های صحرایی پوشیده بود. گل‌هایی هرمی شکل به رنگ صورتی غبار آلود، که تقریبا خاکستری می نمودند. جاکومو چند گل چید و به زنش داد و گفت:
نگاه کن چقدر قشنگ است.
زن گل‌ها را بویید. بسان دختر جوانی که به محراب می رود و عطر زنبق‌های سفید را می‌برید. گفتی زن به حالت دوشیزگی خود واقف است چرا که خود را به شوهرش چسبانید. آن قدر نزدیک مثل اینکه در آغوشش گرفت. و در گوشش زمزمه کرد: « آنچه را که الان گفتم باور نکن. نمی‌ترسیدم..... فقط باید به این قضیه خو بگیرم، امشب» و مرد تکرار کرد: «امشب).
زن زیرلب گفت: «خیلی برایم عزیزی» و بعد جمله کاملا قراردادی زیر را که به نظر می آمد برای چنین موقعیتی از بر کرده است با لحنی دردناک بر زبان آورد: «امشب مال تو خواهم بود.»

صفحه 83 از 159